|
به امید روزهای بهتر ........ | ||
|
رفت برای همیشه
به ول پسرک دست فروش هندی که صدات میزد : سلمان کان ( چون نمی تونست خ رو تلفظ کنه موضوعات مرتبط: سفرنامه خارجی، سفرنامه داخلی، موضوعات شخصی [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 0:10 ] [ NVB ]
آن باد، که آغشته به بوی نفس توست از کوچه ما، کاش گذر داشته باشد هر هفته سر خاک تو می آیم و اما این خاک اگر قرص قمر داشته باشد این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک از تو خبری چند مگر داشته باشد . . . . . کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه! آن کوه که آتش به جگر داشته باشد . . . برگرد سفر طول کشید، ای نفس سبز ( قسمت هایی از آهنگ " داغ " رضا یزدانی ) موضوعات مرتبط: سفرنامه خارجی، سفرنامه داخلی، موضوعات شخصی [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:5 ] [ NVB ]
یتیم هایی که در چند قدمی ما زندگی میکنند دیروز رفتم پیششون ، چقدر دوست داشنی بودندوقتی میری ، همه میان و تک تک بهت سلام میکنند و دستشون رو دراز میکنند تا باهات دست بدند از برنامه گربه سخنگوی نصب شده روی گوشیم خوششون اومده بود همه دورم جمع شدند تا یه کم با گربه حرف بزنن قطعا" اگه بهشون کمکی بشه ، جای دوری نمیره روی لینک کلیک کنید تا عکس رو کامل ببینید
موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی، مطالب عمومی( هفت بیجار) [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:27 ] [ NVB ]
از دوران راهنمایی با عمار دوست شدم . هم با هم همکلاس بودیم و هم اینکه توی کوچه ما خونه داشتند . تقریبا بیشتر اوقات با هم بودیم . گرچه از دبیرستان ، مدرسه هامون عوض شد ولی هر روز صبح تا یه مسیری رو با هم میرفتیم . بعد از مدرسه هم یا من پیش اون بودم یا اون پیش من خلاصه اینکه همیشه با هم بودیم حتی زمانیکه رفته بود دانشگاه آباده شیراز ، من یه هفته رفتم و اونجا پیشش بودم . تا اینکه اون برای گرفتن لیسانس رفت هندوستان . اینم بگم که من بعد از خدمتم ، رفتم شرکت نفت ، قسمت تاسیسات - بخش تعمیر و نگهداری آسانسور سلمان هم گاه و بیگاه میرفت سمعی بصری و به بچه های اونجا کمک میکرد . تقریبا تمام مشکلات کامپیوتری اونا رو حل میکرد . منم که تازه با کامپیوتر آشنا شده بودم و عشق کامپیوتر ، کم کم با بچه های سمعی بصری و بعدش هم با سلمان آشنا شدم . هر از چند گاهی میرفتم اونجا بهشون سر میزدم و سوالایی که داشتم از سلمان می پرسیدم . با اینکه پسر معاون فنی شرکت نفت بود ، به هیچ عنوان خودش رو نمی گرفت خلاصه اینکه سالهای 82-83 بود که با سلمان آشنا شدم و کم کم به دوستیمون اضافه شد . تا اینکه دوست صمیمی من ، عمار ، رفت هند بعدش رفاقت من و سلمان بیشتر شد اوایل ، با هم نمایشگاه کتاب و الکامپ و تلکام و ... میرفتیم . بعد از اینکه سلمان مغازه باز کرد ، رفت و آمد ما بیشتر از قبل شد تا حدی که تصمیم گرفتیم با هم به سفر بریم . دو نفری خوش گذشت این بار سفر خارجی . اولین سفر خارج از کشور ، هم برای من هم برای سلمان خوش گذشت سفر داخلی خوش گذشت باز هم سفر باز هم سفر هر بار که با هم میرفتیم سفر ، توی سفر برنامه سفر بعدی رو می چیدیم کی بریم ، کجا بریم . چند روزه بریم اخلاق هردو مون توی سفر جوری بود که هر دو از این سفر ابراز رضایت میکردیم دوستای قدیمی سلمان ، همش به سلمان میگفتند چقدر با نواب میری سفر ، ما رو هم ببر میگفت با شما بهم خوش نمی گذره ، اسماعیل میگفت : نواب ! سلمان خیلی قبولت داشت ، به فلانی و فلانی ، میگه مرده خور ، اما تو رو خیلی قبول داشت ... بیخیال دوباره رفتیم هندوستان ، سفر خوبی بود دو سه تا سفر داخلی هم بعدش رفتیم حتی قرار بود توی خردادماه سفر خارجی بعدیمون رو هم بریم . که نشد خاطرات زیادی با سلمان دارم که فک نکنم بقیه دوستاش اینقدر خاطره باهاش داشته باشن خلاصه اینکه عمار چند ماه پیش برگشت ایران. فوق لیسانسش رو گرفت . و البته داره آماده میشه برای گرفتن مدرک دکتری چند روز دیگه قراره ازدواج کنه . دیروز که مغازه سلمان بودم ، اومد و کارت عروسی رو بهم داد . البته رفتم بیرون از مغازه ازش گرفتم که آقای هادیدوست ، کارت عروسی رو نبینه و بیشتر داغ دار نشه . از چند روز پیش میبایست به عمار توی پخش کردن نامه عروسیش کمک میکردم اما به جاش داشتم با کمک اسماعیل نامه مراسم ختم سلمان رو پخش می کردم به فاصله کمتر از 20 روز، دوتا از بهترین و بدترین اتفاقات زندگیم داره می افته امیدوارم روح سلمان در آرامش باشه و برای عمار هم آروزی خوشبختی می کنم خودمونیم اسما رو دقت کنید : سلمان - نواب - عمار اسم هامون بوی شهادت میده موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:7 ] [ NVB ]
روز جمعه با بچه های تیم کوهنوردی کاسپین ، رفتیم کوه الیمستان قرار بود من و سلمان بریم اینجا ، جزو برنامه مون بود . من و سلمان در آخرین برنامه تیم کاسپین ، باهاشون بودیم برای همین دوستان تصمیم گرفتند یه سعود به خاطر سلمان و به یاد سلمان ، انجام بدند . مسیر الیمستان ، مسیر دیدنی و واقعا" زیبایی بود . دقیقا همون چیزی بود که سلمان دوست داشت . مطمئنم اگه خودش بود ، میگفت باز هم بیایم اینجا . مثل آبشار گزو ، که گفت باز هم بیایم گزو . در کنار امام زاده قاسم ، یه مراسم کوچیک به یاد سلمان گرفتیم . بنر عکس سلمان + پارچه ای که دوستان زحمتش رو کشیده بودند و نوشتند براش رو آماده کردیم و چند تا عکس دسته جمعی در کنار بقعه مبارکه امامزاده قاسم در ارتفاع 2500 متری ، انداختیم دیروز به اتفاق اسماعیل رفتیم کرکره مغازه سلمان رو بدیم بالا . پدر سلمان هم اومده بود ، خیلی سخت بود ، همیشه اون در رو سلمان خودش باز میکرد ، اما این بار خودش نبود که این کار رو بکنه قرار شد تا از این به بعد ، هر روز غروب ، آقای هادیدوست بره اونجا تا گوشی مردم رو تحویلشون بده دیشب هم با اسماعیل رفتیم حجله و گل های جلوی مغازه سلمان رو جمع کردیم و انداختیم پشت وانت و بردیم تکیه ابولفضلی تحویل دادیم روحت شاد سلمان ، وقتی بودی اینقدر از ما کار نکشیدی . یه سوال برام پیش اومده ، خیلی ها تا الان خواب سلمان رو دیدن ، موندم چرا من ندیدم هنوز . موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:21 ] [ NVB ]
هنوز عکس فردین به دیوارشه سر کوچه ملی یه مرده یه مرد هنوز عکس فردین به دیوارشه سر کوچه ملی یه مرده یه مرد... موضوعات مرتبط: مطالب عمومی( هفت بیجار) [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:59 ] [ NVB ]
دیروز روز معلم بود ، باز هم بهشون تبریک میگم از دوران ابتدایی ، از همون کلاس اول که بودم ، دلم میخواست یه روز معلم بشم فقط و فقط به خاطر یه چیز مسخره ام نکنید فقط به خاطر کادوی روز معلم . آخه میدیدم همه بچه های کلاس به معلممون دارن کادو میدن من هم کادو دادم هنوز یادمه ، یه شاخه گل سرخ +یه جوراب زنونه . آخه معلممون خانوم بود خانم نعمت پور - فاطمه نعمت پور معلم خوب و دوست داشتنی . چهره اش الان خوب یادم نیست . کاش اون موقع یه دوربین داشتم و میتونستم ازش عکس بگیرم بقیه سالها یادم نیست چی کادو میبردم برا معلمهام ، اما کلاس اول رو یادم نمیره دقیقا بعد از روز معلم بود که دلم خواست منم معلم بشم . تا روز معلم به منم کادو بدند کم کم که بزرگتر شدم ، میتونستم درک کنم که معلما از دست ما بچه ها چه عذابی می کشند دیگه دلم میخواست معلم کلاس سوم ابتدائی به بعد بشم . یعنی دوست نداشتم معلم کلاس اول و دوم بشم ، می دیدم که خیل سخته بعد از یه مدت ، دیدم کلا معلمی سخته ، اصلا کار من نیست خیر کادو و هدیه روز معلم رو هم خوردم امیدوارم ، هر جا که هستند ، همیشه سالم و تندرست باشند دلم میخواد اسم معلمای دوران ابتدائیم رو هم بنویسم کلاس اول : خانم فاطمه نعمت پور ( مدرسه امام خمینی روستای معلم کلا که الان اسمش هم عوض شده ) کلاس دوم : آقای سلوری ( مدرسه شهید رامی ) کلاس سوم : آقای شیرپور ( مدرسه شهید رامی ) کلاس چهارم : آقای بابکی ( مدرسه شهید رامی ) کلاس پنجم : آقای تقوی ( مدرسه شهید رامی ) [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:56 ] [ NVB ]
به نظر من معلم اون کسی نیست که توی کلاس درس ، پای تخته سیاه بایسته و به 20 - 30 نفر درس بده هر کسی میتونه معلم باشه هرکسی که بتونه یه چیز جدید به یه نفر دیگه یاد بده حتی یه نکته کوچیک در مورد یک مطلب خاص مثلا" نمیدونیم روی گوشی موبایلمون چطور باید یه برنامه نصب کنیم . میریم پیش دوستمون و بهمون یاد میده که اول باید بری توی تنظیمات گوشی ، فلان تیک رو برداری ، بعد میتونی برنامه های اندروید رو روش نصب کنی .... این فقط یه مورد کوچیک بود به نظرتون همچین شخصی رو نمیشه به عنوان معلم دونست ؟ . . . . فردا روز معلمه ، نیستی ولی روزت مبارک موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:41 ] [ NVB ]
ای روزگار
موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:26 ] [ NVB ]
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:0 ] [ NVB ]
عجب سال بیخودی عجب سال مذخرفی من الان چیکار باید بکنم چرا مغزم دیگه نمیتونه هیچی رو پردازش کنه ؟؟؟؟ چرا هیچکی نیست بهم بگه من الان دقیقا باید چیکار کنم ؟ وبلاگ سفرنامه ام هم تعطیل کردم بد نیست برای اخرین بار ، یه نگاه بهش بندازید . خیلی وقتتون رو نمی گیره http://mr-nvb1.blogfa.com/post/20 موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:42 ] [ NVB ]
چشم به هم نزده ، یه ماه گذشت چه زود میگذره این روزهای سال امروز هم شیفتم ، طبق معمول ، یه روز در میون . دیگه عادی شده . 6 سال رو اینجوری گذروندم انگار همین دیروز بود که پام رو گذاشتم توی اداره دو سال اول که مسیر محمودآباد - نوشهر رو می رفتم ( یه روز رفت - فرداش هم برگشت ) خیلی برام سخت بود اما از وقتی اومدم فریدونکنار ، اوضاع رفت و آمدم یه کم بهتر شد ولی از نظر امکانات ،توو نوشهر وضعمون بهتر بود . خیلی بهتر از اینجا هم شیفتیم رفته مرخصی - امروز تنهام ، تا یه چند شیفت دیگه هم تنهام تا برگرده . امروز هم اینجا خلوته ، کار خاصی نیست که انجام بدم . اما حضورم الزامیه . الزامی از این نظر که اتفاق هیچ وقت خبر نمیکنه . برای شناور ها و کشتی ها ، هر لحظه ممکنه اتفاق ناگواری بی افته . ممکنه به کمک نیاز داشته باشه . ممکنه برای یکی از خدمه های کشتی های موجود در دریای مازندران اتفاقی بی افته که نیاز به کمک پزشکی فوری داشته باشه و خیلی اتفاقات دیگه . اونوقت وظیفه ماست که وارد عمل بشیم . وجود مراکز MRCC یه جور امنیت خاطر برای دریانوردان ایجاد میکنه تا با آرامش به دریانوردی بپردازند . البته این یکی از وظایف ماست ، و برای همین به صورت 24 ساعته باید گوش به زنگ باشیم و پای دستگاههای وی اچ اف ، منتظر دریافت پیغام باشیم . کوچکترین کم کاری از جانب ما ممکنه خسارت های غیر قابل جبرانی به جا بذاره . یکی بیل و کلنگ دستش میگیره و شروع میکنه به کار عملی و بدنی ، و اگر اگر اگر یه اشتباهی بکنه حتی از روی عمد ، به هر حال قابل جبرانه ، نهایتش اینه که خشارتش رو بده اما ماااا چی ؟؟؟؟؟؟؟ کل خاندان ما پول هاشون رو بذارن روی هم ، نمیتونیم خسارت احتمالی ای که ممکنه پیش بیاد رو جبران کنیم . ( خدا اون روز رو نیاره ) والللا البته همه کارها به اندازه خودشون ، مهم هستند ، نمیشه گفت فلان کار از فلان کار مهمتره . به هر حال ، همکارای من توی بنادر دیگه یه کم پر کار تر هستند ، گفتم که کار ما فقط MRCC نیست ، وظیفه ورود و خروج کشتی ها هم با ماست . در واقع اینجا برج کنترل ترافیک دریایی هست ، کشتی ها برای ورود به بندر ، نیاز به کسب اجازه از برج کنترل ( یعنی ما ) دارند . البته ما قبل از اینکه کشتی به نزدیکی بندر برسه ، اقدامای لازم رو انجام میدیم . در صورت OK بودن شرایط ، اجازه ورود رو صادر میکنیم به طور مثال ، باید اسکله خالی برای پهلوگیری کشتی داشته باشیم . باید نماینده کشتی ، به ما درخواست کتبی ارسال کنه و در خواست بده تا بعدا" طبق این درخواست ، هزینه پهلوگیری و جداسازی از نماینده دریافت بشه /. و البته یه سری عوامل و هماهنگی های دیگه هستند که در صورت مساعد بودن شرایط ، اجازه ورود رو صادر میکنیم . کشتی ها ، خودشون اجازه ندارند به تنهایی وارد هیچ بندری بشند ، در تمام بنادر افرادی هستند به نام " پایلوت" ، که وظیفه اونها راهنمایی کشتی برای ورود و پهلوگیری هست . پایلوت ها در واقع هدایت کشتی رو از لنگرگاه تا زمان پهلوگیری ، به عهده میگیرند ، چون آشنا به منطقه هستند و از بس این کار رو انجام میدند میشه گفت چشم بسته کشتی را رو پهلو میدند و از اسکله جدا میکنند . گفتن و شنیدن این حرف ، به نظر ساده میاد اما در واقع کار بسیار پر خطریه ، همیشه که دریا مثل ماست ، صاف و آروم نیست . فک نکنم هیچ وقت بتونم پایلوت بشم ، خطرناک ترین قسمت کار یه پایلوت ، سوار شدن به کشتی ، از روی یدک کش ، اون هم وسط دریای متلاطم هست . یه اشتباه کوچیک باعث میشه پایلوت بین کشتی و یدک کش گیر کنه و کلا منقرض بشه . بیخیال ، فعلا که پایلوت نیستم :D . همین کارم هم خیلی خوبه . ما که راضی ایم :D موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:37 ] [ NVB ]
دیروز با تیم کوهنوردی محمودآباد ، به یه سفر یه روزه رفتم که واقعا" جای دوستان خالی بود منطقه ای بسیار زیبا و دیدنی با آبشاری وصف ناشدنی . از اونجا که توضیحات مربوطه به همراه چند عکس ، رو در وب لاگ سفرنامه ام گذاشتم ، یه سر به اونجا بزنید و نظر بدید بد نیست خوش باشید http://mr-nvb1.blogfa.com/post/19 موضوعات مرتبط: سفرنامه داخلی، موضوعات شخصی [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 15:14 ] [ NVB ]
برخی دوستان نظر میزارن ، خصوصی اما هیچ آماری از خودشون نمیدن ، که کی هستن ، بعدش هم شروع میکنن به گفتن چرت و پرت دوست محترم ، کلا" خـــــــــــــــــــودتی ، وقتی نمیدونی چی به چیه کی به کی ، چرا حرف مفت میزنی . مثل بز رفتی پشت پرده قایم شدی ، بعد میای مذخرف میگی ؟ مطمئنا" این اخلاق رو از بابات یا ننه ات به ارث گرفتی . یا ... حیف که جاش نیست . . . . [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 9:56 ] [ NVB ]
امروز یه گندی زدم امیدوارم به خیر بگذره اگه یکی دو روز داد کسی در نیاد ، یعنی به خیر گذشته وای که اگه صداش در بیاد ، ای وای من .... موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 15:20 ] [ NVB ]
میدونم که از لطیفه های سری قبل خیلی خوشتون نیومد به هر حال ما دوباره یه سری لطیفه جدید و تکراری ( در هم ) میزاریم اینجا ، شاید اینبار خوشتون بیاد برو به ادامه مطلب برایس خوندنشون موضوعات مرتبط: لطیفه و سرگرمی ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 22:31 ] [ NVB ]
هنوز عرقمون از سفر قبلی خشک نشده که هوای سفر بعدی به سرمون زده این دفعه نوبتی هم باشه ، نوبت سفرهای اونور آبیه :D شنیدم گرجستان جای قشنگ و دیدنی ایه نمیدونم هنوز تصمیمی نگرفتیم . من هرچی بگم سلمان نه نمیاره :D به نظر شما ،برای سفر ارزون قیمت خارجی ، کجا بریم خوبه ؟ دلار هم که بالا رفته ، خیلی نمی صرفه . خودم دوست داشتم یه سر میرفتم مصر ، اما فک کنم گرون بی افته موضوعات مرتبط: سفرنامه خارجی، موضوعات شخصی [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 9:49 ] [ NVB ]
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 8:41 ] [ NVB ]
در وب گردی یه متن جالب به چشمم خورد در مورد خانم ها گفتم بد نیست اینجا بزارم تا بخونید موضوعات مرتبط: مطالب عمومی( هفت بیجار) ادامه مطلب [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 12:6 ] [ NVB ]
برید به ادامه مطلب نظر یادتون نره ، آمار نظرات بالا بود ، باز هم از این کارا میکنم :D موضوعات مرتبط: لطیفه و سرگرمی ادامه مطلب [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 15:30 ] [ NVB ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||